*زمزمه هاى دلتنگى*
داســـتـاטּ مـَـטּ و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـاטּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم ... ! غم عالم برای این دل کوچک چه بسیار است چنان ویرانه گشته گوییا کوهی از آوار است هوا غمگین زمین غمگین سپهری ژرف بس سنگین مگر جغدی بر این کاشانه بنشسته تمام روز و شب بیدار و هشیار است خداوندا خداوندا مرا لختی دگر آرامشی، صبری نهال خوب امیدی ببخشا و از این ظلمت رهایی ده چه تاریک است و بی روزن همه درد و صداهای پریشانی درون این خراب آباد ای ناباور دور از غم و اندوه نمی خواهم بیندیشم که توفانی ز نفرتها و نفرینی نمی خواهم بدانم تو همان ایمان و آیینی اگر آنی، اگر اینی برای قلب من زیباترین رویای شیرینی نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد سکوت را نوازش می دهند و جای خالی آدم های شب نشین را با نگاهی معصومانه پر می کنند 
![]()
با اینکه رشتهاش ادبیات
بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او
شدهبودند. اگر یک روز او را نمیدید زلزلهای در افکارش رخ میداد؛ اما
امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که
چقدر دوستش دارد.تصمیم داشت دیگر برای همیشه
خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار
نشست. تمام وجودش را استرس فرا گرفتهبود. مدام جملاتی را که میخواست
بگوید در ذهنش مرور میکرد. چه میخواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه
کلماتی میخواست بیان کند؟
در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود.
بله خودش بود که داشت میآمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمیدید.
آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمیتوانست
باور کند. یعنی نمیخواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی
نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش
خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بیآنکه بدانند چه
به روزش آوردهاند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شدهاست.



با دکــمـــﮧ ـهــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـم و گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...!
بـا صــورتـک ـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـب ـهــایـمـاטּ را چـشـیـدیم ...!
آهــنـگـے را هــم زمــاטּ با هــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم ...!
شـــب بــخـیر ـهـایـماטּ پشــت خـط ـهـای مـوبایلـماטּ جـا نمـے مـانـد ...!
امــروز داســـتاטּ بــرگشــت ...
آغـــوش ـهـایــمـاטּ واقــعـی ،
بوســــﮧ ـهـایماטּ حــقـیقـی ،
امــا
با ایـטּ تــفـاوت کـــﮧ دیـگر مـــטּ و تـــو نـبـودیم ، هــر کـداممان یــک "او" داشــتیـم ...!
پشــت شـیشــﮧ ی ســرد مانیتـورم ، دلــم لــک زده براے یــک صــورتـک بــوســﮧ ....!
لــک زده بــراے یــک آهنـگ هــمـزماטּ ...
لــک زده براے یــک شــب بـخـیر ...![]()







.![]()
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد
خدا گفت نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد
خدا گفت : نه!
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد
خدا گفت: نه!
رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک تر و نزدیک تر میکند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمندتر و پرثمرتر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند، از خدا خواستم و باز گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم
برای صدای تو؛ دعا به درگاه خداوند
برای چشمان تو؛ رحم و شفقت
برای دستان تو؛ بخشش
برای فکر تو؛ اعتماد
برای قلب تو؛ عشق
و برای زندگی تو؛ دوستی هاست
![]()
رونق عهد شبابست دگــر بوستان را
![]()
پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از
استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در
رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او میخورم،نمیخواهم دیر شود.
پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد.
پرستارها با تعجب پرسیدند : پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او می روید در حالی که شما را نمی شناسد.
پی نوشت ****لطفا نظرات زیباتون رادر این قسمت قرار دهید ممنون *** ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



